• /

    " یه پسر تنها "

  • /

    " یه پسر تنها "

  • /

    " یه پسر تنها "

  • /

    " یه پسر تنها "

  • /

    " یه پسر تنها "

برای حمایت از من روی تبلیغات کلید کنید...

شخصی'1'

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • دوشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۵

واجب را...

به دست آور دل من را...
چه کارت با دل مردم؟!

تو واجب را بجا آور
رها کن مستحب ها را

"یه پسر تنها" قسمت اول

به نام خالق خوبی و بدی ها

سلام.

من اسمم "یه پسر تنها" ست، از سیاره ای دور از زمین اومدم.

سیاره من رو کسی نمیشناسه، اسم آن رو هم نمیدونه، چون اون یه سیاره دور افتاده هست. موجودات کمی روی آن زندگی می کنند.

از سیاره من تمام سیاره ها و ستاره معلوم هستند، من همیشه به زمین نگاه می کردم، زمین بسیار زیبا بود، و من آرزو داشتم که روزی به زمین بیایم و تمام آن رو ببینم.

بالاخره اون روز فرا رسید، من با سفینه ای از سیاره ام به سمت زمین راه افتادم. خیلی هیجان داشتم که بعد از مدت ها آرزو، دارم میام روی زمین. فقط کمی ترس داشتم، که وقتی مجودات روی زمین منو ببینند، چه عکس العملی نشون میدن؟

سفینه من روی زمین نشت، پیاده شدم، اطرافم رو نگاه کردم، اصلا شبیه اون چیزی که از بالا می دیدم نبود، تمام اطرافم بیابان بود بدون حتی یه گیاه سبز هم وجود نداشت. خیلی تعجب کردم. راه افتاده کمی همان دورو ور گشتم شاید کسی را پیدا کنم. ناگهان متوجه شدم که از سفینه ام خیلی فاصله گرفته ام، قدری که دیگه نمی تونستم ببینمش، دیگه داشتم ناامید می شدم که شما رو پیدا کردم.

 

+پ.ن1:من نویسنده نیستم. ولی به نوشتن علاقه دارم.

+پ.ن2:این نوشته از هیچ کتابی نیست و نوشته شخص خودم هست.(البته می دونم که مقداری چرت و پرت شده)

+پ.ن3: اگه این نوشته رو خواندید برای ادامه دادنش با نظرات خودتون کمکم کنید.

**با تشکر همه شما دوستان**

جامعه دو طبقه دارد...

جامعه دو طبقه دارد

یک :
طبقه ای که می خورد
و کار نمی کند

دو:
طبقه ای که کار می کند
و نمی خورد

#علی_شریعی

  • يكشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵
  • ۱

دلنوشته ای برای کسانی که مرگ را زندگی می کنند

دل‌نوشته‌ای برای آن‌ها که مرگ را زندگی می‌کنند

این روزها، شب زودتر از همیشه فرامی‌رسد و صبح نای رسیدن ندارد. انگار نه انگار که تاریکی دشمنانی دارد از دوست نزدیک‌تر. انگار نه انگار که زمین سرد با هیچ آتشی گرم نمی‌شود. انگار نه انگار که گور حتی کم‌عمق‌ترینش باز هم گور است و هولناک
هولناک؟ از چه حرف می‌زنی؟ با کدام متر و معیار؟ این‌ها که در قلم تو مشتی واژه‌ هراس‌آورند، برای عده‌ای از پوست به استخوان نزدیک‌ترند. تو از چیزی می‌ترسی که برای عده‌ای سرپناه است، خانه است. و چه خودخواهی اگر هنوز وقت غروب از گورستان می‌ترسی، اگر هنوز فکر مرگ آزارت می‌دهد، وقتی کمی آن‌سوترت عده‌ای مرگ را زندگی می‌کنند.

#امیرموسی_کاظمی

برای حمایت از من روی تبلیغات کلید کنید...